داستان انتظار....

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم...

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظر می مانم...

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت...

دوستش بدار ولی منتظرش نمان...

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:27 ] [ Hasti parsa ] [ ]

بر میگردی....

گفتی دهانت بوی شیر میدهد... 

و...

رفتی...

آهای عشق من...

امشب به افتخار تو دهانم بوی مشروب ٬ بوی سیگار ٬ بوی دروغ میدهد... 

بر می گردی؟؟؟؟

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:14 ] [ Hasti parsa ] [ ]

با او چگونه می گذرد...

حالا حرف هایمان بماند برای بعد ....

دلخوری هایمان....

دلتنگی هایمان....

و تمام اشک های من...

تنها به من بگو...

با او چگونه میگذرد...

که با من نمی گذشت....!!!!

[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:4 ] [ Hasti parsa ] [ ]

تنهایی...

هی دنیا ...

نچرخ...

سر گیجه گرفتم...

بس که همه دورم زدند...

.............................................

.........................

.......

جواب این همه عاشقی...

منتظر ماندن...

پشت خطیست که...

تا ابد خاموش است...

..............................................

........................

.......

وقتی ...

دلت گرفته باشد...

تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند...

باز هم دل تو بارانیست...

خیس تر از دریا ...

خراب تر از امواج...

 

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:59 ] [ Hasti parsa ] [ ]

تنها که باشی...

خوردن قطرات باران به شیشه...

بی قرارت می کند...

بارش آرام برف...

بی قرارت می کند...

برگ ریزان...

بی قرارت می کند...

وزش نسیم بهاری...

بی قرارت می کند...

تنها که باشی...

تمام هوای دو نفره...

بی قرارت می کند...!

 

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 23:49 ] [ Hasti parsa ] [ ]

قاضی....

قاضی روی میز خم شد : خب دخترم ٬ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت ؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند. 

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند . 

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند . 

دخترک با نگاه ٬ رفتن آن ها را دنبال کرد تا در بسته شد ...

قاضی از جا بلند شد . رفت و روی صندلی کنار او نشست . خب؟ 

دخترک آه کشید . گیج شدم .... 

قاضی خم شد و همان طور که موی او را نوازش می کرد پرسید: چرا ؟ 

دخترک رو به او کرد:آخه سارا میگه خودمو نصف کنم ... 

یه نصفه رو بدم به پدر و نصفه ی دیگرو به مادر... 

این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن . مگه نه؟... 

 

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:13 ] [ Hasti parsa ] [ ]

جدا که...

جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم...

   تو به فراغت...

     من به فراقت... 

یک حرف که مهم نیست.....

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 19:4 ] [ Hasti parsa ] [ ]