عشق یعنی آتشی بر روی آب یعنی خوش خیالی مثل خواب
عشق یعنی حسرت دیدار تو عشق یعنی من شوم بیمار تو
عشق یعنی خلوت بی انتها عشق یعنی یک کلام بی صدا
عشق یعنی من تو را میخواستم عشق یعنی رفتی و من باختم
عشق یعنی مهربانی های تو عشق یعنی یادگاریهای تو ...
عشق یعنی آتشی بر روی آب یعنی خوش خیالی مثل خواب
عشق یعنی حسرت دیدار تو عشق یعنی من شوم بیمار تو
عشق یعنی خلوت بی انتها عشق یعنی یک کلام بی صدا
عشق یعنی من تو را میخواستم عشق یعنی رفتی و من باختم
عشق یعنی مهربانی های تو عشق یعنی یادگاریهای تو ...
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم
تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی
از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید
نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
چه روز دل خراشی وقتی خواستی جدا شی
قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی
ولی زدی شکستیش بدون هیچ بهونه
عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم میمونه
اخه چرا منو تنها گذاشتی
منو با گریه و غم جا گذاشتی
همش فکر میکنم شاید از اول
منو حتی یه لحظه دوست نداشتی
دوست نداشتی
منو یه قلب داغون منو چشمای گریون
من عاشق تو قلبت بودم دو روزی مهمون
منو هوای ابری منو بارون پاییز
منو روزای بی تو یه قصه غم انگیز
تکیه به شونهام نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بزار برم
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها
نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها
من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و دگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت روبه روشه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم
منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
باخیال تو هنوزم مثل هرروزو همیشه
هر شب حافظه ی من پر تصویر تو می شه
با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
اخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست
تو همین جایی و هرروز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم
باخیال تو هنوزم مثل هرروزو همیشه
هر شب حافظه ی من پر تصویر تو می شه
با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
کم اینهمه احتیاج را حاشا کن یک جور دگر با دل تنگم تا کن یک عالمه حرف تازه دارم لطفا یک دکمه ی دیگر از لبانم وا کن * * * من ماندم و یک عالمه حسرت ... تا تو خط خورده ام از ذهن همه...حتی تو اما تو هنوز سوژه ی ناب منی... بین تو و زندگیم یا تو...یا تو!
قلبش گرفته بود که باران گرفت،مرد
از شوکران سرخ لبت جان گرفت ـ مرد ـ
از ماتم نبودن چشم تو عاقبت...
آنقدر غصه خورد که سرطان گرفت،مرد!!!
شمع خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست.....
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا .....
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست .....
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....
چشیدم زهر تنهایی زبسکه پشت پا خوردم
.................................
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي تو بمان و دگران ، واي به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم محرم ما نبود ديده کوته نظران دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران دل من دار که در زلف شکن درشکنت يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران ...شهريارا غم آوارگي و دربدري شورها در دلم انگيخته چون نو سفر
...................................
فکر می کردم عاشقی فقط توی ترانه هاست
قصه ای گم شده تو غبار رویاهای ماست
فکر می کردم مگه می شه با یه چشم به هم زدن
دل به دریا زد و رفت تا مرز دیونه شدن
با خودم می گفتم این حرفها فقط تو قصه هاست
عشق فقط یه دلخوشی برای زندگی ماست
اما با دیدن تو دلم بهونه گیر شده
اینبار این ماهی مغرور توی تور اسیر شده
حالا می بینم که آسمون چقدر آبی تره
چشم تو منو تا بی کران رویا می بره
فکر می کردم نمی شه اما شد و حالا دیگه
این دیونه فقط از نگاه تو غزل می گه
|
معلم پاي تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر كلاسيها لواشك بين خود تقسيم ميكردند و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يكنفر بايد برخيزد . . . به آرامي سخن سر داد : تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟ سكوت مدهشي بود و سوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت ، بالا بود وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!! اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود اين تساوي زير و رو ميشد حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟ يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟ معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد : يك با يك برابر نيست . . . | |
یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست
دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس
جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس
همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد
با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن
با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه
اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه
باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم
دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم
حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط
بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط ....
| بعد از رفتنت | |
| شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم که چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم | |
| غروب عشق | |
| قطره قطره های بارون میریزه بر سرو رومون دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم دیگه حرفای قشنگم بدل تو نمی شینه اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه | |